حدودا سه هفته ای از اتمام بخش طب داخلی میگذر، بخشی که نگاه من را به پزشکی تغییر داد، اما هنوز اشتیاق به طب اورژانس در من هست.
وقتی با بچه ها در تراس خانهمان نشسته بودیم و داشتیم برای انتخاب بیمارستان های دوره استاجری صحبت میکردیم، هرگز فکر نمیکردم که انتخاب بیمارستان امام برای طب داخلی انقدر تاثیر بزرگی در زندگی حرفه ای و شخصی من بگذارد. البته که یک هفته از شروع استاجری نگذشته بود که مجبور به تعطیلی اجباری از بیمارستان شدیم، شرایطی که ۲ ماه طول کشید.
هفته پیش بود که تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی را شروع کنم و دوستی که او را بسیار به خود نزدیک میبینم و از حضور و راهنمایی هایش در زندگی ام بسیار ممنون ام، از این تصمیمم حمایت کرد؛ به طرز جالبی در همان روز با شعری از شیمبورسکا آشنا شدم که در پایانش اینچنین نوشته شده بود:
….بالاخره هر آغازی
فقط ادامه ایست
و کتاب حوادث
همیشه از نیمه آن باز میشود.
و همانجا بود که تصمیم گرفتم نام وبلاگ شخصی ام را ” کتاب حوادث ” بگذارم و آن را از ” نیمه آن ” باز کنم…مانند هر اتفاق دیگری در زندگی.
امروز که وبلاگ را راه انداختم، یک قدم دیگر به سوی یک تصمیم مهم در زندگی حرفه ای ام برداشتم، dedication برای هدفی دست یافتنی ( اول آن را با نیافتنی نوشته بودم…اما یادگرفتم نگرش نیز مهم است )، مانند سی مرغ…شاید بعد از رسیدن به مقصد، دریابم که همان سیمرغ ام.